محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2963

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عيسى بن يزيد گويد : مختار بن ابى عبيد و عبد الله بن حارث با مسلم قيام كرده بودند . مختار با پرچم سبز قيام كرده بود و عبد الله با پرچم سرخ ، خود او نيز جامه سرخ داشت ، مختار پرچم خويش را بر در عمرو بن حريث كوفت و گفت : « آمده‌ام كه عمرو را حفاظت كنم . » گويد : اشعث و قعقاع بن شور و شبث بن ربعى آن شب كه مسلم سوى قصر ابن - زياد آمده بود با وى و يارانش سخت بجنگيدند ، شبث مىگفت : « صبر كنيد تا شب در آيد و پراكنده شوند . » قعقاع به او گفت : « راه فرار را به مردم بسته اى راه بده تا بروند . » گويد : عبيد الله دستور داد ، مختار و عبد الله بن حارث را بجويند و براى آوردنشان چيزى معين كرد ، كه چون بياوردندشان زندانى شدند . در همين سال حسين از مكه در آمد و راه كوفه گرفت . سخن از رفتن حسين عليه السلام سوى كوفه و حوادثى كه در اثناى آن بود عمرو بن عبد الرحمان مخزومى گويد : وقتى نامه هاى مردم عراق به حسين رسيد و آماده حركت شد در مكه پيش وى رفتم و حمد خداى گفتم و ثناى او كردم و گفتم : « اى پسر عمو ! پيش تو آمدم كه چيزى به عنوان اندرز با تو بگويم ، اگر مرا نيكخواه مىدانى بگويم و گر نه از گفتن آنچه مىخواهم ، چشم بپوشم . » گفت : « بگوى كه به خدا ترا بد عقيده و دلبسته چيز و كار زشت نمىپندارم . » گفتم : « شنيده‌ام مىخواهى سوى عراق روان شوى ، از اين سفر بر تو بيمناكم كه سوى شهرى مىروى كه عاملان دارد و اميران كه بيت المالها را به كف دارند ،